تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 غرنامه

این روزا خیلی خسته ام!تو محل کارم آرامش ندارم!

 گیر دو سه تا همکار نفهم و یه رئیس نفهمتر از اونا افتادم!

ازهمه بدتر بوی تعفن بدن این دختره است!خدا منو ببخشه ولی فکر کنم یه چاره ای باید داشته باشه!تازه خانم ادعاشم میشه!ای خدا شکرت از بابت وجود این پدیده ها تو زندگیم!

دلم یه استراحت میخواد یه آرامش کامل! خیلی خسته ام!خیلی،خیلی!همش این نیست!مجموعه پیچیده ای از محیط اطراف داره بهم فشار میاره!دارم کم میارم!

همه میگن خیلی مقاومم!خیلی پرروام که تا حالا کم نیاوردم!اولی این چند ساله انقدر همه از دوست و خانواده خودم بگیر تا از همه بدتر ژیژو و اطرافیانش بهم فشار آوردند که الان دارم میترکم!

حوصله هیچکاری رو ندارم!خونه بهم ریخته،خودم از اون بدتر!من استراحت می خوام،آرامش میخوام!

نمیخوام واسه چندر غاز پول اراجیف این مرتیکه پشت کوهی رو تحمل کنم!نمیخوام از بوگند این دختره روزی صد بار از خدا مرگ بخوام!

خدایا میشه یه روز بیام اینا رو بخونم و به همشون بخندم ؟!!!

خسته شدم از توهین شنیدن! خسته شدم از سگ دو زدن! خسته شدم از اعتماد های بیجا و نارو خوردن از همه!خسته شدم از این همه عذاب!خدایا مگه نمی بینی؟مگه از همه چی خبر نداری؟پس چرا ساکتی؟من بریدم،کمک میخوام نمی بینی؟نمی شنوی؟ 

-بیربط:

دیروز در یک اقدام انتحاری! جهت بهبود حالم خودم خودمو به یک فنجان قهوه داغ دعوت کردم تو یه کافه کوچیک و دنج!انقدر روحیه ام خوب شد که نگو!من از تنهائی٬ با خودم خیلی به خودم خوش میگذره!!

-با ربط:

یه دوستی دارم ماه!یادگار دوران دانشگاه منه!هر وقت دلم بگیره یا مشکلی داشته باشم حتما سراغمو میگیره!نمیدونم تله پاتیه یا حس ششم؟ بهر حال همیشه اس ام اس هاش بهم انرژی مثبت میده!همین الان که ناراحت بودم و حین نوشتن این مطلب اشکم میریختم٬ازش یه اس ام اس رسید:

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385   
 برف

تو یه روز زمستونی عاشق شدم!
از اون روزایی که شب قبلش یه عالمه برف اومده و صبح آفتاب زده رو برفا و داره کم کم آبشون میکنه!
یه جوی کوچولوی آب پله پله از زیر تل برفا همه جا را میگیره و یه سوز ملایمی هم میاد!
میتونی کاپشنتو تنت نکنی و بندازی رو دستت یا دولا آویزونش کنی رو کیفتو پاهاتو چلپ چلپ بکوبی تو آبا و کیف کنی!
من تو یه همچین روزی عاشق شدم!
این روزا تا برف میاد منتظر آفتاب بعدشم!آفتاب میاد برفا آب میشن!من پاهامو چلپ چلپ میکوبم تو آبا!ولی دیگه تو رو نمیبینم!هرچی هم منتظر بمونم فایده نداره!   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و سوم دی 1385   
 میخوام یادم بمونه که ...!

I learned long ago,never to wrestle with a pig 

!!!You get dirty and beside, the pig likes it  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385   
 قصه آدما

قصه آدما مي تونست يه جور ديگه باشه!

تا امروز فکرشو نکرده بودم ولي فکرشو کن اگه دو نفر زودتر از زمان ملاقاتشون همديگه رو ميديدند مثلا يک سال،دو سال يا....شايد ميتونستند با هم خوشبخت تر از امروزشون بشند!

يا اگه دونفر تو اون روز تو اون ساعت همو اونجا نميديدند شايد الان هردوشون خيلي خوشبخت تر از امروزشون بودند و همو آزار نميدادند!

يا اگه اون سايه اون روز اون ساعت دو تا تست کمتر يا بيشتر زده بود شايد هرگز رو عشق و خوشبختیم نمی افتاد!

شايد ....!

نميدونم شايد هم بهتر باشه اوضاع همينجوری باشه!

 

افسوس،ما خوشبخت و آراميم
افسوس،ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت،زيرا دوست می داريم
دلتنگ،زيرا عشق نفرينيست !!!!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیستم دی 1385   
 مترسک

 

My Scarecrow 

There's an old scarecrow in my backyard

    and he stands there day and night

     To me he is very beautiful

       but to others he's a fright

                                    Dan Turner 1969

مترسک عزیز!یک پست بهت بدهکار بودم!!

از رفتنت خیلی ناراحت شدم!منتظرم که برگردی!

امیدوارم اگر روزی دوباره نوشتی٬ آدرستو بهم بدی!

ممنون بخاطر تمام اون کامنتای زیبا!امیدوارم شاد و پیروزباشی!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیستم دی 1385   
 

چرا وبلاگ گردی و نوشتن این وبلاگ هرچند بی سر و ته فقط با صدای مهستی٬ یه لیوان قهوه غلیظ و بوی عود هندی می چسبه و بس؟!!!

چرا هر چی میخوام شاد بنویسم نمیشه؟من ظاهرا خیلی شاد و سرزنده ام ولی چرا بعضی چیزا رو یادم نمیره؟!

تو یه کتاب خوندم برای بهبودیم باید از جملات تاکیدی استفاده کنم:رها کردن گذشته شادی بخش است!

اما یه بخش بزرگ گذشته من تویی که حتی غم نبودنت شیرینتر از رها کردن اون گذشته است!

شاد باشی٬از شادیت آروم و شادم!دیگه دارم بزرگ میشم!قلبم آروم و بزرگ و جادار شده!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه نوزدهم دی 1385   
 

ای ستاره ای ستاره غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه هجدهم دی 1385   
 عشق من

خوشحالم که خوشحال و خوشبختی هرچند من شریک خوشبختی تو نباشم!
به این میگن عشق مگه نه؟

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه شانزدهم دی 1385   
 خاله زنکی2

اندر احوالات خاله زنکی این که ما جمعه عروسی نرفتیم!چون عروسی موند واسه عید!
حالا این وسط داشته باشید منو با خرید لباس تو این بی پولی تازه الان وسط برجه و کل پول بنده خرج شده به قول آبدارچی باشی اوضاع بدجوری خراب بَبی!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه شانزدهم دی 1385   
 خاله زنکی!!!

۱.ژیژو یه عمو داره با یه دختر عموی تقریبا همسن خودش!

۲.از قضای روزگار زن عمو و دختر عمو از ژیژو بدشون نمیاد!

۳.از قضای روزگار زن عمو و دختر عمو از بنده به شدت بدشون میاد!

۴.از قضای روزگار خانواده عمو با وجود دعوت رسمی از خودشون و کل فامیل زن عمو جان تو عروسی ما شرکت نکردند!

۵.جمعه عروسیه دختر عموئه و ما تا این ساعت دعوت نشدیم!

 و اکنون مشروح اخبار:

۱.!

۲.بهتر تا دلشون بسوزه که ژیژو دختر عمو رو نگرفت٬حالا هی واسش ناز کنه چه فایده؟!

۳.به درک بنفش!ولی من با ذات شیطانیم ازشون خوشمم میاد چون هی جلوشون پشت چشم نازک میکنم تا دلشون بیشتر بسوزه که ژیژو دختر عمو رو نگرفت!(چرا همش باید دل من بسوزه؟)     

۴.حیف!چون اون موقع نمیدونستم چه جونورائیند و تازه کلی هم ناراحت شدم ولی حالا؟!!

۵.خیلی دلم میخواد برم این عروسیرو تا هم دامادو ببینم هم ببینم اینا که واسه دخترای مردم یه قرون خرج نمیکنند خودشون چقدر خرج رو دست مردم میذارن و هم به خودم برسم تا حسابی چشمشون درآد!

۶.من همیشه اینقدر خاله زنک و بیجنبه و عقده ای نیستم فقط مواقع خاصی ماهیت شیطانی پیدا میکنم!  

۷. دلم داره بدجوری میسوزه٬بابا دعوتمون کنید دیگه!!!پس کی؟دیر میشه ها!!   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه دوازدهم دی 1385   
 غروب

من عاشق رد پای روزم رو دل شب!
روز میره اما با رفتنش دل شبو خون میکنه کسی چه می دونه شاید شب عاشق روز باشه! و روز عاشق شب!
عشاقی که هرگز به هم نمیرسند!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه نهم دی 1385   
 متن ادبی!!!!

سعادتی است که عاشق کسی باشی که معشوقش هستی!سعادتی که هیچوقت نداشتم و نخواهم داشت!

دوستش دارم کسی را که همخانه من است و دوستم دارد این را میدانم!ولی هیچ ردی از عشق در هیچ کجای زندگی ما نیست ! و من میدانم که برای یک زندگی خوب دوست داشتن مهمتر از عشق است! و می دانم که همین دوست داشتن زیباست!

گاهی تحملش را ندارم،گاهی دلم برای دیدنش پر میزند!گاهی آنقدر با کارها و حرکاتش عذابم میدهد که دلم مرگ میخواهد و بس!و گاهی برای بیماریم چنان اشک میریزد که دلم برایش میسوزد!

هرچه هست زندگی آرام جریان دارد!و من خسته تر از آنم که بخاطر عشق یکطرفه روزهای دور و قشنگم زندگی امروزم را بهم بزنم!

همخانه من شاید عاشق من نباشد ولی همخانه من است و دوستش دارم!

اگر بنا به تجربه عشق هم باشد من زیباترین و پاکترینش را تجربه کرده ام از آن نوعی که شاید این روزها احمقانه بنامندش!

شاید اگر عشقی بود اینقدر خسته نبودم اما عشق یکبار می آید و اگر دو دستی نچسبیش بدان که تا آخر عمر حسرتش را میخوری!شاید هم اگر زیادی بچسبیش توی دست له شود و گندش در بیاید!

خدائیش از چه متن ادبی به چه تشبیهات جالبی رسیدم!هیچ کس مثل من نمیتونه به همه چیز گند بزنه ٬حتی به زندگیش!!!! 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه نهم دی 1385   
 یادش بخیر

یادش بخیر شبهای یلدای خوابگاه!

هندونه دنگی٬عکسای کج وکوله٬کلیپس پنج متری معصوم٬جاقندی من و آهنگائی که منیر باهاش میزد،آوازای محبوبه،فال حافظی که همیشه من واسه همه می گرفتم و درستترینش واسه خودم تعبیر شد!!

 یادش بخیر!

دلم واسه شادیهای بی دلیل و سادگیهای اون روزا تنگ شده!خیلی تنگ!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم دی 1385