|
پاسخ کامنت شهلای عزیز و بعضی دوستان دیگر...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و نهم تیر 1387 من خسته ام...
-نمیدونم اسمش رو چی بذارم...یه جور بی حوصلگیه...به زمین و زمان بدبین میشم...از زمین و زمان میترسم...حوصله کار و استرسش رو ندارم...حوصله خودمم ندارم...حتی دلم نمیخواد یه دوش بگیرم...خوب خوابم نمیبره...دائم کسلم...همش میترسم دیر بشه...فرق نمیکنه چی دیر میشه...همش میترسم نشه...حس میکنم زندگیم تموم شده و هیچ غلطی نکردم...تو محل کارم هیچ ثباتی نیست...هر روز یه رئیس جدید...هر روز یه تغییر جدید...زیرآب زنی...میترسم یه دو روز مرخصی بگیرم بشینم خونه...من به پول لعنتی این کار لعنتی احتیاج دارم...اگه احتیاج نداشتم...وای چی میشد...دیگه نمیترسیدم...تا بهم زور میگفتند استعفامو میکوبیدم رو میز و میومدم بیرون...الان فقط باید بشینم و تحقیر بشم...بیحوصله ام...دلم مسافرت میخواد...دلم استراحت میخواد...دلم مرخصی بی دغدغه میخواد...خیلی داره بهم فشار میاد...خیلی استرس دارم...ای خدا چند روز این اداره ها رو تعطیل کن نه ما نه زیر آب زنها هیچکدوم نریم سر کار...کاش الان زمستون بود امیدی به بارش برف و تعطیلی بود... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 آبدوغ خیار
-امروز...گرما...قطع برق...پنجره باز...باد گرم...ناهار...آبدوغ خیار...یادش به خیر بچگیها... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ...ASI
گاهی انقدر این دلم نازک و شیشه ای میشه که واسه خودمم عجیبه...یه سریال داستانی رو میدیدیم...من...مامانم...دوستم...یه قسمتش منو دیوونه کرده...داستان دختر و پسریه که عاشق همند ولی نسبت به هم دچار سوءتفاهم میشن و از روی غرور هیچکدوم از اون یکی چیزی نمیپرسه و بینشون شکر آب میشه...در حالیکه هر کدوم فکر میکنند اون دیگری دیگه مایل به حفظ رابطه نیست و هر دو هم عاشق همند،هر کدوم تصمیم میگیرند با یکی دیگه ازدواج کنند...من از اون صحنه ای که بعد همه این کش و قوسها دخترک پشت پنجره با نا امیدی دلش میخواد پسره رو یه بار دیگه ببینه و پسره زیر بارون میاد زیر پنجره دختره بغض گلوم و گرفته تا الان...و اون صحنه ای که دختره از تو اتاق میدوه بیرون و خودشو پرت میکنه تو بغل پسره و هیچ حرفی با هم نمیزنند فقط همدیگرو محکم بغل کردند...انگار میترسند دوباره از هم جدا بشند...محشره...آهنگش رو دانلود کردم و مدام تو گوشمه و باهاش گریه میکنم...واسه مامان و دوستم که تعریف کردم...گفتند آره قشنگ بود...ولی خدا عقلت بده اینهمه احساساتی شدن نداره...ولی من نمیدونم چرا همچنان تو حس و حال این داستانه موندم...میدونم اینا همش داستانه...ولی فکرش رو بکن تو همون لحظه ای که همه چیز تموم شده بود،همون لحظه ای که خیلی دوست داشتی عشقت،تموم زندگیت برگرده و فقط یه نیم نگاه بهت بندازه،اون لحظه ای که دیگه امیدی نبود...اگه برگشته بود...اگه زیر پنجره ات وایستاده بود...مطمئنم که تو هم همونجور میدویدی و تو بغلش میپریدی...مطمئنم تو هم محکم تو آغوشت میگرفتیش تا هیچ وقت هیچکس نتونه اونو ازت بگیره... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه هشتم تیر 1387 زندگی آدامسی و ...
-خواهرم وقتی کوچیک بود عادت بد و عجیبی داشت...بعد از اینکه آدامسش رو میجوید گوله اش میکرد و میبرد میچسبوندش به در جا کره ای تو یخچال...که به خیال خودش بعدا که میخواد بره دوباره اونا رو بخوره،یه وقت خراب نشند!!...حالا بماند که مامان بدبخت وقتی میخواست یخچال رو تمیز کنه در جاکره ای رو که باز میکرد با دیدن اونهمه گردالی رنگی و سفید و گاهی چرکمرده از اثر دستای خانوم موقع بازی تو حیاط چه حالی میشد...
-توضیح:رابطه من و ((آقای آدامس خرسی تقلبی)) یک رابطه کاریه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه هفتم تیر 1387 امشب دلم سخت از تو گرفته...تو که بسیار شبیه توام...تو که بسیار دوستت دارم...تو که همه چیز منی...تو که مادر منی...از کودکی بسیار حساس بودم...یک مار کوچولوی شهریوری...یک زبان چرب و نرم...و یک قلب ساده عاشق...از بچگی هم همه چیز و همه کس را دوست داشتم...تو که جایت همیشه با بقیه فرق داشت...یادت هست روزی چند بار وقت و بیوقت صدایت میزدم مامان...و وقتی جوابم را میدادی میگفتم مامان جون دوووووووووووست دارم...وقتی سر کار بودی، من تنها با سن کمم هم به درس و مشقم میرسیدم و هم خواهر کوچکم را نگه میداشتم...در شهری که نه فامیلی بود نه حتی مهد کودکی که بشود کودک خردسالت را بسپاری...چقدر سختی کشیدی...چقدر تنهایی کشیدی...چقدر صبور بودی...شاید بخاطر تمام تنهاییهایت بود که خدا به تو دو تا دختر داد...تا همدمت باشند...تا پیششان درددل کنی...تا پشتت باشند...تا دوستت داشته باشند...تا عاشقت باشند...اما تو با تمام خوبیت مغرور بودی یا شاید هر اخلاق خاصی که اسمش را نمیدانم...تو هیچوقت نفهمیدی یا نخواستی بفهمی که دختر کوچولوی تو با تمام عشق پاک و خالصانه شهریوریش عاشق توست...تو همیشه با دخترک سرد و خشک بودی...دخترک برای تمام کارها و حرفهایش بازخواست شد...برای تمام بازیهای کودکانه اش جواب پس داد...برای دوستی با هرکسی هزار بار سوال و جواب شد...برای تمام نمراتش حتی بیستهایش...به تو و پدری که اکثر اوقات عصبانی بود...هزار بار جواب میداد...دختر تو...دخترکی که تمام سعیش را برای خوب بودن میکرد و همیشه از نظر تو و پدرش کاملا خوب نبود...دختری که حتی بخاطر رشد و بلوغش زیر ذره بین بدبینی تو و پدرش بود...تو و پدر هر کاری برای دخترک کردید...میدانم که لازم بود دوستانش را بشناسید...میدانم که میبایست خوب درس میخواند...میدانم که هزار هزار بار نگرانش بودید و هستید...ولی این دخترک گاهی مادری میخواست که نقش خانم مدیر مدرسه را برایش بازی نکند...گاهی گوش شنوایی میخواست برای رازهای ساده و کودکانه اش...دلش میخواست روز بالغ شدنش به جای اینکه سرش داد بزنی برای چی گریه میکنی؟ او را در آغوش میگرفتی و تمام حرفهایی را که خودش در آینه دستشویی بخودش زده بود تو در گوشش زمزمه میکردی...دلش میخواست به او میگفتی عزیزم چرا گریه میکنی؟ تو دیگه خانوم شدی،بزرگ شدی،اینکه گریه نداره...دلش میخواست وقتی آن شعرهایی که برایت نوشته بود را میخواندی در آغوشش بگیری...تو هم دوستش داشتی شاید خیلی بیشتر از خیلی مادرهای دیگر...اما...دختر تو انقدر بخاطر هر حرفی و هر کاری بازخواست و سرزنش شد که در سی سالگی هنوز هم نمیتواند حق خودش را بگیرد...دختر سی ساله تو هنوز همان دختر کوچولویی است که بعد از هر بازخواستی فرار میکرد و گوشه اتاقش با کوبلنی که مامان الکی مینامیدش درد دل میکرد...دختر سی ساله تو هنوز همان دختری است که از ترس بازخواستها و دعواهای دائم احمقانه ترین ازدواج دنیا را به خودش و شما تحمیل کرد...دختر ترسوی تو هنوز هم دلش میخواهد فرار کند...از درس...از محل کار...دخترک بیچاره...و تو امشب مثل همیشه باز بخاطر هیچ سرش داد زدی...نخواستی آرامش کنی...خواستی باز ساکتش کنی...خفه اش کنی...خواستی تا باز ابراز نظر نکند...این شد که اینها را نوشت...و گرنه او هنوز تو را عاشقانه میپرستد...هر چند نمیگذاری عشقش را ابراز کند ولی هنوز هم دلش در حسرت گفتن مامان جون دوووووووووووست دارم بال بال میزند... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه ششم تیر 1387 پراکنده
-امروز دو تا دختر دیدم...با مانتوهای مشکی و جین تیره و مقنعه مشکی...کتونی و نفری یه کلاسور و کتاب بدست...یکیشون یه آرایش ملایم صورتی داشت و اون یکی آرایش ملایم گلبهی...معلوم بود که دانشجوئند...انقدر قشنگ و پر انرژی با هم حرف میزدندند و انقدر خندشون شاد و بی دغدغه بود که واقعا حسودیم شد...یاد روزای قشنگ دانشجویی افتادم و شادی و سرخوشی اون دوران...زیاد میخندم...ولی خیلی وقته مثل اون روزا از ته ته ته دلم نخندیدم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه پنجم تیر 1387 پراکنده نامه
-اینجا برموداست...فکر کنم خونه ما روی مثلث برمودا درست شده...امروز میخواستم یه چیزی از زیر تختمون که مثل غار علیصدر میمونه و زوایای ناشناخته بسیار داره!!!،بیارم بیرون...از اونجایی که روشنایی تو این غار اسرار آمیز کمه،باید چراغ قوه رو میاوردم...یکدونه از چراغ قوه های خونه ما روشن نمیشدند...وقتی هم رفتم سراغ ساعت و هر چیز باتری دار دیگه ای دیدم همه باتریها دسته جمعی رفتند ماه عسل جزیره برمودا...دلیلشم نفهمیدم؟؟... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه سوم تیر 1387 پراکنده نامه
-آی آی آی باز من بیجا به مردم اعتماد کردم...هر چی میکشم از دست خودم میکشم...انقدر خودم رو سبک میکنم که یه آدم مسخره که جز خودش و نفع شخصیش هیچی واسش مهم نیست بهم بگه تو نمیفهمی!! چی داری میگی...یا عملا بهم بگه زیرآب زن!!...اونم منی که همیشه رک بودن و راستگوییم معروفه...اونم اونی که اوستای زیر آب زنیه...مردک احمق مسخره...راست راست تو چشم من نگاه میکنه و با اون قیافه مسخره و پوزخند احمقانه اش هر چی تو دهنشه میگه...ولی مقصر خودمم...درستش میکنم...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه یکم تیر 1387 اتوبوس سواری نازی
-آفتاب ظهر خرداد ماه...گرما...زنان چاق و مانتوهای سیاه...گونه های سرخ...قطرات عرق روی پیشانی و بوی تند عرق زنانه...دختران لاغر اندام... همه یک شکل...همه باربی...همه با بینیهای از فرم افتاده و کج شده از عملهای ارزان قیمت و چشم و هم چشمیهای بی پایان...هل دادن خانم مسنی که سرپا ایستاده تا نگذاری زودتر روی صندلی بشینه...تکون نخوردن از جات و راه ندادن به کسانی که میخوان پیاده بشند...چپ چپ نگاه کردن به هم...مثل اینکه ارث بابامون رو از همدیگه طلبکاریم...همینجوری بی علت...توفیقی اجباری حاصل شد تا امروز اتوبوس سواری کنم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
|

