تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 التماس دعا...

اگر بین شماها کسی هست که پیش خدا حرفش برو داره!!...کسی که خدا روشو زمین نمیندازه...کسی که هرچی از خدا خواسته بهش داده...به همون خدا قسمش میدم واسم دعا کنه...تو حالی هستم که فقط خود خدا میدونه...دعا کنید اون معجزه ای که میخوام اتفاق بیفته...هیچوقت مثل امروز ناامید و مستاصل نبودم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه یازدهم آبان 1388   
 موش مامی شه...

-متنفرم از کنار اومدن با شرایط تحمیلی...متنفرم از عادت کردن...من هنوزم دخترکم رو میخوام...ولی...این کوچولو بچه منه...دیگه نمیترسم...میترسیدم که دوستش نداشته باشم...دلم براش میسوخت...ولی خدا رو شکر میکنم که هر چی بهم نداده به جاش قلبی داده که میتونه هرکسی و هرچیزی رو عاشقانه دوست داشته باشه...اینم نعمتیه...فقط بگم که خوشحالم...خوشحالم که میتونم عاشق موش کوچولویی باشم که به شدت شبیه خودمه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم آبان 1388   
 من عادت نمیکنم...

-آخر یه راهی هستی...دلت میخواست یک نفس راحت بکشی و بگی آخیش تموم شد...دلت میخواست بخندی و بگی می ارزید به تمام سختیهاش...نمیتونی...خوشحالی اما نه کاملا...همیشه یه جای کار لنگ میزنه...اما چرا واسه من؟؟...منی که از خدا و دنیا و بشر خواسته بودمش...چی میشد یه دفعه هم من به چیزی که میخواستم میرسیدم؟؟...چی میشد یه بارم شده اون چیزی که میخواستم میشد؟؟...همش حسرت؟؟...همش گریه؟؟...
-نه ناشکری میکنم نه ازش متنفرم...فقط میترسم...میترسم منی که اونقدر منتظرش بودم نتونم اونقدری که حقشه دوستش داشته باشم...سعیم رو میکنم...مثل تمام آرزوهای قشنگم با رویای دخترک موفرفریمم خداحافظی میکنم...اما خیلی سخته...خیلی...دیگه هم نمیگم کاش یکی درکم میکرد...این غم انقدر برام سنگین بود که در کمال خودخواهی فکر کنم کسی قادر به درکم نیست...پسرک میاد...اون جای خودش رو داره...اون پسرک منه...اما این غمی که تو دلمه هرگز از بین نمیره...شاید هرگز بچه دومی در کار نباشه...شاید اگرم بچه دومی بیاد باز یه پسرک تپلی دیگه باشه...حال من مثل حال مادریه که دخترکش رو گم کرده و دیگه امیدی به پیدا کردن و زنده بودنش نداره...هیچی بدتر از ناامیدی نیست...شادی روزهای قشنگ زندگی من همیشه تو این ناامیدیها از بین رفتند...مثل روزی که شنیدم دانشگاه قبول شدم...مثل دوران نامزدیم...مثل روز عقدم...مثل روز عروسیم...و حالا غمگینترین روزهای زندگیم رو میگذرونم...من عادت نمیکنم...من لعنتی عادت نمیکنم...همیشه این غصه و بغض لعنتی باهامه...مشکلم اینه که عادت نمیکنم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه هفدهم مهر 1388   
 تجربیات نازی و برخورد این و اون...

-چرا ما خودمون رو عقل کل میدونیم؟؟...
۱-تو خونه دوستی دور هم جمع شدیم...من با وضع روحی خراب و افسردگی ای که تو بارداری دارم برای دوستام درددل میکنم...یهو در حالیکه اصلا طرف صحبت من نیست میپره وسط حرف من و میگه نازی تو امل و دهاتی هستی که جنسیت بچه ات برات مهمه...من که عاشق پسرم هستم و از اولش هم فقط سلامتیش برام مهم بود...**بعدا از دوستهای نزدیک ایشون میشنوی که همین خانوم عاشق دختر بوده و دقیقا شرایط روحی منو تو بارداریش تجربه کرده...و جالبتر اینکه همین خانوم غیر امل و شهری!! لباسهای دخترونه تن پسرک دو ساله اش میکنه و کلیپس به موهای بچه میزنه و واسش لاک میزنه!!...
۲-یه بچه چهار ساله داره...هرچی ازش میپرسی با نمیدونم و یادم نیست جواب میده اما هر دفعه که تو رو میبینه ازت میپرسه دکتر رفتی؟؟ تو چرا دکتر نمیری؟؟چرا دکترت اینجوریه؟؟چرا بچه ات تکون میخوره؟؟چرا خودت فلان جوری؟؟...آره من از اول میدونستم که تو هم صاحب دختر نمیشی!!...تو اگه هفت تا بچه هم داشته باشی خدا باز بهت دختر نمیده...از اوایل بارداری من هر روز میپرسید پس چرا نمیری سونوی تعیین جنسیت؟؟...روزی که فهمید دارم میرم سونو تو مطب ازش بیشتر از ده تا اس ام اس و تلفن داشتم...اما الان دیگه اصلا بهم زنگ نمیزنه!!...
۳-میاد و وبلاگ منو میخونه...بعد شروع میکنه به نصیحت که خدا حالتو میگیره...خدا نشونت میده...ناشکری نکن...عزیز دلم مگه شما نماینده خدایی؟...مگه از رابطه و احساس خدا نسبت به بنده اش خبر داری؟...من که اعتقادم اینه که خدا حال هیچ بنده ای رو نمیگیره!...خدا مهربونه...خدا بخشنده است...چرا چیزی رو که مطمئن نیستی میگی؟؟...شاید خدا از حرفهای تو بیشتر قهرش بگیره...کسی چه میدونه؟؟...بعدم شما از کجا میدونی که من ناشکری کردم؟؟...مگه تو خلوت من و خدای من حاضر بودی؟؟...یعنی من حق ندارم از احساسم نسبت به دخترکی که نیومده بنویسم؟؟...
-خودمون رو عقل کل میدونیم...بدون در نظر گرفتن شرایط دیگران فقط میخوایم حرف بزنیم...منم خیلی وقتها خیلی حرفها و نوشته های دیگرون رو میشنوم و میخونم که با نظرشون موافق نیستم...طرف از زندگیش میگه...یه تصمیمی میگیره یا درددلی میکنه یا حتی از خودش تعریف میکنه که واقعا به نظر من درست نیست...گاهی حتی خنده داره...اما...همه نمیتونند تو همه شرایط مطابق میل من عمل کنند پس منم اظهار نظری نمیکنم...نمیپرم وسط حرف طرف بگم که تو نمیفهمی، نمیرم کامنت بذارم بدتر واسه طرف استرس بیارم که علاوه بر اینکه بچه ات دختر نشد خدا خاک بر سرت هم میکنه...احترام به احساسات دیگرون هم لازمه... حالا نمیگم همیشه، ولی بد نیست بعضی وقتها اگه بلد نیستیم دلی رو شاد کنیم یا حرف قشنگی بزنیم دست کم سکوت کنیم تا دلی رو نشکنیم...


موارد بالا منو خیلی ناراحت کرده بود ولی الان دیگه ناراحت نیستم...فقط خواستم تجربه خودم رو بگم...تو روزای افسردگی و ناراحتی من خیلیها هم بودند که کنارم بودند...خیلیها با حرفهای قشنگشون، بعضیها با یه لبخند و یه سر تکون دادن ساده و بعضیها حتی با سکوتشون و تحمل بیتابیهای من کمکم کردند...خیلیها حتی با یه کامنت حال روحیم رو واسه چند روز بهتر کردند...زندگی خیلی قشنگه اگه دیگرون رو دور و بر خودمون ببینیم و از بالا دیگرون رو نگاه نکنیم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388   
 سورپرایز...

-از صبح روز تولدم دندونامو رو هم فشار دادم...میدونستم که مثل هر سال یادش رفته...اونروز مناسبت دیگه ای هم داره که من همیشه براش کادو میخریدم و به کنایه میگفتم که کادوی تولدمو واست خریدم...امسال هم آماده شده بودم که واسش کادو بخرم...رفتم دوش گرفتم و در حالیکه نفسم بالا نمیومد و این بچه رو دستگاه تنفسم جا خوش کرده بود، داشتم حاضر میشدم که گفتم به جهنم!!...ولش کن!...هی من کادو بخرم و محبت کنم و هی اون بی محلی کنه!...بنابراین از خونه در نیومدم...واسه پول کادوش هم نقشه کشیدم...شب به جای اینکه زودتر بیاد خونه، دیرتر از همیشه اومد...منم تا بیاد یه نامه بلند بالای چهار صفحه ای که با عزیزم شروع میشد و از گله و ناله میرسید به نفرین و ناسزا براش نوشتم...و گذاشتم تا به جای کادو بهش بدم...از شدت ناراحتی و عصبانیت در حال انفجار بودم...تو اون چهار صفحه تمام درددلها و ناراحتیهای این چند سال رو نوشته بودم...مطمئن بودم که این دفعه، هم از فراموش کردن تولد پشیمون میشه و هم خیلی از ناراحتیهای کهنه و تازه مو میفهمه... 
خیلی دیر اومد...وقتی اومد دو شاخه گل مریم و یه کیف کاغذی کادویی دستش بود...گفت میخواستم سورپرایز بشی...
حالا من موندم که خوشحال بشم از اینکه واسه اولین بار یادش بوده و همونی شده که میخواستم یا ناراحت بشم از اینکه حرفهام رو نخونده و درددلهامو نشنیده؟؟...یا اینکه هیچکدوم!!...خیط و دماغ سوخته بشینم به خودم هرهر بخندم؟؟...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388   
 

-وقتی شب تولدت بغض میکنی که ژیژو یادش نیست تولدته...وقتی حالت گرفته است...میای و وبلاگت رو میبینی با یه عالمه کامنت ((تولدت مبارک))...بعد گل از گلت میشکفه و میگی هی نازیییییییی تولدت مبارک...


ممنون از همتون...تک تک اسم نمیبرم ولی یه دنیا شادم کردید...یه دنیا شادی واسه همتون میخوام...



خانوم ساناز خانوم که واسه پست قبلیم کامنت گذاشته بودید، گفتی که وبلاگ نداری...کاش داشتی...حالا اگه میشه یه آدرس ایمیلم واسم میذاری؟؟... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388   
 ...

-فکر میکردم موقته...فکر میکردم تموم میشه...فکر میکردم عادت میکنم...نمیدونستم انقدر دلم میخوادت...نمیدونستم انقدر دوستت دارم...نمیدونستم...اما اون که میدونست...اون که میگن همه چیزو میدونه...اون که صلاح همه رو میخواد...چرا اونم بین ما ها فرق میذاره...چرا؟؟...یعنی این حجم غم و غصه صلاح من بوده؟...انقدر ناامیدی...این غم لعنتی...این بغضی که تو تنهاییهام دائم میترکه...این قلب شکسته...این دل خون...یعنی صلاح زندگی من اینها بوده؟؟...
-آدم آدمها رو تو موقعیتهای مختلف میشناسه...بعضیها تو غم تنهات میذارند...تو از دستشون ناراحت میشی...ولی بدون اینها سگشون شرف داره به اون آدمهایی که از شادیت ناراحت میشند...
-برای تصور من کافیه کارتون رابین هود رو ببینی...الان قیافه ام دقیقا مثل اون مرغه دوست ماریانه...نفسم بالا نمیاد...وزنی اضافه نکردم به جز وزن بچه...ولی واقعا خسته ام...روحی...جسمی...کاش ما هم موش بودیم یا خرگوش...تو چند هفته یه عالمه بچه دنیا میاوردیم...شاید یکیش میشد دخترم...شاید...   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه هفتم شهریور 1388   
 تامالین...

-تامالین...فکر کنم اسمش تامالین بود...موجود کوچولویی که خوابش نمیبرد و کابوس میدید...همون موجود کوچولویی که چشمهای درشتی داشت...خوش به حالش که سرندی پیتی رو داشت که بغلش کنه و آرومش کنه...یه سرندی پیتی صورتی گنده میخوام تا تو بغلش آروم بگیرم...تا این کابوسها تموم بشه...دلم یه خواب آروم و راحت میخواد...



-ده درصد زنان در دوران بارداری دچار افسردگی از خفیف تا شدید میشند...چند درصدشون شدیده دیگه نمیدونم...ولی جالبه که من جزو اونهام...نه که قبلا خیلی شاد و سرخوش بودم همین افسردگیه رو کم داشتم...خدا به افسردگی پس از زایمان رحم کنه که همه گیر هم هست... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388   
 

-همیشه از عادت کردن به چیزی متنفر بودم...همیشه مجبور شدم به همه چیز عادت کنم...دیگه به عادت کردنم، عادت کردم...
-حالا دیگه تو رو داشتن خیاله...دل اسیر آرزوهای محاله...
-حالم خوب میشه...دوباره میخندم...دوباره میخندونم...ولی همیشه ته ته این دل جای زخم نداشتنها و نرسیدنها عذابم داده و میده...اینم سرنوشتیه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه یازدهم مرداد 1388   
 

پدر ژیژو به هاپو گفته نیا بیرون از خونه من جات پر و پاچه همه رو از دم میگیرم...این مرد اصلا سلام و علیک سلام بلد نیست...همیشه اخموئه...همیشه عصبانیه...از صدای تلویزیون و حرف زدن و گفتن و خندیدن و بچه و بزرگ بدش میاد...زود میخوابه و از ساعت ۹ که میخوابه دیگه باید همه چراغها خاموش بشه و تلویزیون هم خفه...وقت اخبار مهم نیست که چند نفر غریبه و خودیه دارند تلویزیون میبینند کنترل رو برمیداره و میذاره کانالی که دوست داره...با عروسهاش البته به جز من(چون من اصلا از روز اول نذاشتم بهم بی احترامی کنند باهاشون رسمی و با احترام برخورد کردم، الآنم من هی دختر و آی و هوی نیستم) مثل کلفت برخورد میکنه:دختر پاشو چایی بریز، دختر شامو بیار، دختر، دختر، دختر...البته بهش حق میدم...ناراحتی قلبی داره و من میذارم پا حساب مریضیش...ولی خیلی خوشم میاد ازینکه ژیژو همیشه میگه بابام خیلی دلسوزه...من تو این چند سال دلسوزی ازش ندیدم...دلش به حال پسر و عروسش نسوخت که دارند با قرض و قوله زندگیشون رو شروع میکنند...دم در سالن روز عقدمون بعد از یه عالم بی آبرویی که از روز قبلش درآورده بودند پسرخاله بیست ساله منو کشید یه گوشه و بهش گفت که ۳۵۰ تومن پول شام دادم پسرمم از چنگم درآوردند...و این در حالی بود که پول سالن و جشنمون چند برابر شده بود که همش هم وام بود و بعدا خودمون دادیمش و من اصلا نمیخواستم آبروم جلوی خانواده ام و پسرخاله ام بره...بعد از عروسی هم ژیژوی عزیز که من از چنگ پدر دلسوزش درش آورده بودم، یک میلیون تومن دستی به پدرشون مزد دلسوزی دادند...که این پول هم وامی بود که از زندگیمون کم میشد...من عروس بدیم که از این خانواده متنفرم...مادرشوهر عزیزم دلسوز نیست مهربونه!!...تو این چند ماهه یکبار حال عروس باردارش رو نپرسیده...حتی وقتی ژیژو بهش زنگ میزنه حال منو بچه رو نمیپرسه...من عروس بدیم...جاری بزرگم خونه اش تا خونه من یه ربع راهه...بعد پنج سال هنوز کادوی عروسی منو نداده و هنوز من رنگ خونه اش رو ندیدم...اما ژیژو شماره موبایل جاری جونو سیو کرده...من عروس بدیم...من پسرشون رو از چنگشون درآوردم...پدرشوهر مریضه و ما هر روز مراسم پدر دلسوز داره میمیره داریم...و پسری که من از چنگشون درآوردم و تو مدت بارداری من هر شب زودتر از ساعت ۱۰ خونه نیومده و همش کار داشته، اینروزها هر شب تا نصفه شب پیش پدر دلسوزشه...به نظر من وظیفه شه که بره و پیش پدرش باشه...اگه هم اون نمیرفت من مجبورش میکردم بره...اما به نظر شما وظیفه اش نیست که تو دوران بارداری یه کم فقط یه کم به زن بیچاره اش میرسید که افسردگی نگیره؟؟...من دردهام رو پیش کی ببرم؟؟...پیش مادرم که منو دوست داره ولی خودش و خواهرم رو به من ترجیح میده...پیش پدری که تا باهاش درددل میکنم صداش میلرزه و میترسم سکته کنه...پیش خاله ای که از اول بارداریم تا حالا بخاطر اینکه اول به اون نگفتم باردارم قهر کرده و دائم همه جا پشت سر منو شوهرم چرت و پرت میگه!...حالا حق دارم احساس خوشبختی کنم؟؟!!...فامیل و دوست و آشنای خوب هم نعمتیه که وقتی قسمت میشد من داشتم تو صف شانس و دماغ سر و کله دیگرونو میشکستم....   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه هشتم مرداد 1388