تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 

-دلم تنگ شده واسه روزهای بی خیالی...روز به روز زندگی سخت تر میشه...روز به روز از دنیای فانتزی و خیالی خودت دورتر میشی...هر روز که آدم بزرگتر میشه...هر روز که آدم پیرتر میشه...این زندگی لعنتی بیشتر سخت میگیره بهش...من خسته ام و دلم یه بغل گنده آرامش میخواد...خودم رو زدم به بی خیالی...به هیچی فکر نمیکنم...واقعیت رو نمیبینم یا نمیخوام ببینم...شدم یه عروسک پارچه ای که یه لبخند با کاموای قرمز رو صورتش دوختند...اگه بخوادم نمیتونه نخنده...میخنده ولی ته چشمای دکمه ایش اشک دو دو میزنه...
-ممنون که هستی...ممنون که هوامو داری...ممنون...گاهی با هیچ کلامی نمیشه احساس خاصی رو منتقل کرد...و تمام روح و قلب من پر از چنین احساسیه...


-مرسی...ممنون از هرکسی که نگرانم شد...هرکسی اومد و حرفی زد...هرکسی که اومد و به احترام همه غصه ام سکوت کرد...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سیزدهم تیر 1388   
 

-یه جمله ای رو تو یه فیلمی شنیدم...مریض نمیخواد برگرده...حال همون مریض رو دارم...میدونم که دارم افسرده میشم یا حتی شدم...ولی برخلاف همیشه که نمیخواستم مریض بشم الان دیگه برام مهم نیست...هیچ حوصله تلاش برای بهبودی رو ندارم...فیلم، موسیقی، حتی دیدن آلبومهای قدیمی که یه روزی عشقم بود...هیچکدوم رو دیگه نمیخوام...هیچ امیدی به آینده ندارم...کاملا خودخواهم...خودخواه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...دیگه نمیخوام به هیچکس فکر کنم...نمیخوام زندگی کنم...هیچی به دهنم مزه نمیده...نه ترشی...نه شیرینی...هیچی...خوابم نمیبره...عصرها دو ساعت میخوابم...شبها تا صبح جون میکنم...تمام روز فقط زمزمه میکنم مرگ میخوام...یا وقتی به خودم میام میبینم دائم میگم خدایا چرا؟چرا؟چرا؟...نمیخوامش...تصورشم نمیتونم بکنم...من مادر بدیم...اصلا من یه حیوونم که بچه ام رو دوست ندارم...ولی نمیخوامش...نمیخوامش...نمیخوامش...من دخترمو میخوام...و هیچکس درکم نمیکنه...هیچکس نمیفهمه چرا؟...نمیخوام عذاب وجدان بکشم...میخوام خودخواه باشم...میخوام حیوون باشم...میخوام بمیرم...ولی این کابوس تموم بشه...از همه بچه ها متنفر شدم...از سر و صدا دیوونه میشم...تمام روز رو کنج کاناپه کز میکنم و اشک میریزم...گاهی های های گریه میکنم...حوصله نصیحت دیگرون رو ندارم...حالم از نصیحتهاشون بهم میخوره...هیچوقت اینجوری نبودم...روزهای بدیند...خیلی بد...دلم میخواد از خواب پاشم و ببینم باردار نیستم...ببینم هنوز امید به اومدن دختر کوچولوم هست...روحم درد میکشه...هیچوقت اینجوری درد نکشیده بودم...این تابستون جهنمی تموم بشو هم نیست...ای خدا این کابوس تموم بشو نیست؟؟...تازه با اومدنش اوضاع بدترم میشه...میاد و نمیذاره دخترکم بیاد...من توانایی مالی و جسمی و روحی دو تا بچه رو ندارم...میاد و زندگیم و آرزوهام رو به گند میکشه...از اولش هم معلوم بود وقتی اونجوری بی برنامه و بی موقع اومد...حالم خیلی بده و این کابوس لعنتی بدترین کابوس زندگیمه...کاش تموم بشه...کاش میشد راحت بمیرم...


 -این وبلاگ پر انرژی منفیه...اگه ناراحتتون میکنه نخونیدش...خواهش میکنم...من تنها جایی که واسه درددل و آروم شدن دارم همینجاست...نمیخوام کسی با خوندن اینجا ناراحت و دپرس بشه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه نهم تیر 1388  
 

-سیمای من...دوست خوبم...خواهرم...نمیدونی اینروزها چقدر بهت نیاز دارم...نمیتونم بهت زنگ بزنم...نمیخوام تو رو هم درگیر خودم و ناراحتیهام بکنم...آخه دختر!من جز ناراحتیهام واسه تو چیزی داشتم؟؟...اما تو همیشه واسه من پناهگاه بودی...همیشه فرشته نجات بودی...تو دوستم داشتی همیشه...نمیدونی چقدر یاد اونروزها افتادم...چقدر دلم هوای خونتون و مامان باباتو کرده....چقدر دلم میخواست مثل اونروزها بیام و چند روزی خونتون بمونم...مامانت واسمون از اون سوپهای چربش بپزه و بابات شب به شب ما رو ببره بازار بسته!!...دلم هوای آرامش و امنیت خونتون رو کرده...یادته دفعه پیش تو بودی که نذاشتی افسردگی بگیرم؟؟...
یادته انقدر اومدی خونمون و منو بردی خونتون و گردوندی تا حالم خوب خوب شد؟...اما الان دیگه مثل اونروزها نیست...تو یه مادری...مادر یه مورچه کوچولو که خاله عاشق رقصشه...من نمیتونم...نمیتونم که تو رو نگران خودم بکنم...ولی اینروزها عجیب به خواهریت نیاز دارم... 
افسردگی گریبانم رو گرفته...خیلیها دور و برم بودند که اینروزها نیستند...کی باور میکنه که مادر خودم بهم گفته باشه مشکلاتت رو به من نگو!!...آره این بار اولش هم نیست...میگه که نمیخواد با شنیدن مشکلات من اعصاب و روحیه اش خراب بشه!!...اما همین مادر حوصله شنیدن درددل خواهر پنجاه ساله اش رو راجع به حسادتهاش نسبت به خرید خواهرشوهر و جاریش داره...شنیدن افسردگی و استرس دخترش تو بارداری اعصابش رو ناراحت میکنه ولی واسه معده درد و سردرد خواهرش گریه میکنه...هیچکس درد و تنهایی منو نمیفهمه...هیچکس نمیفهمه که یه دخترک کوچولو چقدر میتونست زندگی تاریک منو روشن کنه...نه نه من پسرک رو دوست دارم...واسش اسمم گذاشتم...روزی چند ساعت هم با هم حرف میزنیم...اونم میاد و میشه مثل بقیه...من باز هم تنها خواهم بود...آره من خودخواهم...من خودخواهم...من دخترکم رو بخاطر تمام تنهاییهام میخواستم...میخواستم بیاد و مامان تنهاش رو تو خوشبختی غرق کنه...توان یه استرس دیگه یه بارداری دیگه یه انتظار دیگه رو ندارم...صدای دکتر سونوگراف برام کابوسه...پسره...پسره...و صدای گریه های بلند بلندم که مرد بیچاره رو به وحشت انداخت...و صداش که سعی میکرد با تمام مهربونی تو وجودش دلداریم بده....دیگه طاقت گریه های های های کنار خیابون رو ندارم...طاقت ترحم مردم رو ندارم....هیچی درست نمیشه...اومدن پسرک هم فقط عادی میشه...من بازهم به بدبختی و تنهاییهام عادت میکنم....حقش نبود خدا تنها امیدم رو ازم بگیره...حالم بهم میخوره از نصیحت....اینکه کفر نگو...اینکه خدا صلاح منو خواسته...نه نه خدا هم نازی رو دوست نداره...مثل همه...خدا هم تنهایی نازی رو میخواد...    

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفتم تیر 1388  
 

-گاهی یه چیزی رو از خدا میخوای...از کائنات میخوای...تموم زندگیت رو به اون فکر میکنی...تموم زندگیت میشه اون...بعد به اون چیز نمیرسی...دقیقا برعکسش میشه...از خودت و زندگی ناامید میشی...شاید کسی باور نکنه ولی من الان دقیقا تو اون نقطه وسط وسط ناامیدیها ایستادم...من آدم جون عزیز و عاشق زندگی ای هستم...یعنی بودم...این چند هفته همش با خودم میگم میخوام بمیرم...واقعا دیگه هیچ امیدی تو زندگیم ندارم...از نرسیدن به خواسته هام خسته شدم...مرگ میخوام...هیچ کس هم نمیتونه کمکم کنه باور کن خود خدا هم نمیتونه...مگه معجزه کنه...مگه تمام قوانین دنیا غلط باشه و معجزه در مورد یه بنده ناچیز اتفاق بیفته...
-من دوستش دارم...اون بچه منه...تکوناش...ضربان قلبش...اون ستون مهره های کوچولوش تو سونو...اما اون دختر کوچولوی من نیست...من دخترمو میخوام...کفشهای صورتی کوچولوشو چی کار کنم؟...اگه هیچوقت نیاد؟...من بدون اون نمیتونم زندگی کنم...تو رو خدا کسی نصیحتم نکنه...کسی نگه ناشکری نکن...فقط یکی درکم کنه....احساس میکنم دختر کوچولوی موفرفریم مرده...احساس مادرهایی که بچه شون مرده رو درک میکنم...خیلی درد داره...خیلی... 
- تو رو خدا انقدر حسود و بدجنس نباشیم...وقتی خودمون عاشق دختر یا پسر بودیم و صاحبش نشدیم...نریم رو اعصاب دیگرون...بهشون نگیم که تو هیچوقت به اون چیزی که میخوای نمیرسی...زنیکه چاق گنده انقدر تو این چند ساله تو مغز من خوند که اصلا به تو نمیاد دختردار بشی که تو ذهن و ضمیر ناخوداگاه من نشست...تموم آرزوهام رو به خاطر حماقتم از بین بردم...بخاطر احساساتم و تحت تاثیر قرار گرفتن هام...نذارید هیچ احمق حسودی روتون تاثیر بذاره...وقتی خنده هاش رو میبینم که میگه من میدونم بچه تو چیه؟؟تموم جیگرم آتیش میگیره...آخه از ناراحتی دیگرون به شماها چی میرسه؟...من که فقط از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسند...من که هیچوقت واسه هیچکسی بد نخواستم و نمیخوام...ولی فقط از خدا اگه صدامو میشنوه میخوام حال این آدمو جلو چشمم طوری بگیره که تلافی ذات خرابش دربیاد... 
-حالم خیلی خرابه...فقط با یه امید واهی منتظر سونوی بعدیم...شاید اشتباه باشه...شاید...میدونم که خیلی ساده ام...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388   
 

-انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم...فقط مرگ میخوام...یکی فامیل مهربون داره...یکی دوستای خوب داره...یکی پول داره...یکی یه خونه راحت داره...یکی میخواد بره...یکی میخواد بمونه...هرکسی تو زندگیش انگیزه ای داره...من فقط مجبور و محکومم به تحمل شرایط پیش اومده...دیگه خسته شدم...انقدر هرچی از خدا خواستم برعکسش رو داد...انقدر هرچی خواستم نشد...انقدر التماس کردم و نشنید...انقدر قربون صدقه اش رفتم و ناز کرد...هیچ انگیزه ای برام نمونده...خسته شدم از راضی شدن ...خسته شدم از تحمل کردن...من کم آوردم...دیگه نمیخوام زنده باشم و تحمل کنم... 



-بچه خوبه...ژیژو خوبه...این منم که کم آوردم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه چهارم خرداد 1388  
 ...

-خوبم...زندگی میگذره...بچه تکون میخوره...من همون نازی نگران همیشه ام...نکنه بیفته...نکنه جواب فلان آزمایشم مثبت باشه...نکنه جواب فلان آزمایشم منفی باشه...نکنه...نکنه...نکنه...
-به شدت نسبت بهش حساسم...اینکه ازم بپرسند بچه لگد میزنه؟ تا سر حد مرگ عصبیم میکنه...من حساسم؟...یعنی چی لگد میزنه؟؟...بچه حرکت میکنه...تکون میخوره...
-چیز دیگه ای که عصبیم میکنه تشخیص جنسیت بچه است از روی ظاهر آدم...بابا خوب اگه حال آدم رو بپرسی بهتر نیست تا اینکه بگی من میدونم حتما بچه فلان یا بهمانه؟...
-خودم کجام؟؟...هوای دلم چطوریه؟...روزهام چه رنگیه؟؟...من کیم؟؟...کجام؟؟...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم خرداد 1388   
 نازی عصبی...

-حال جسمیم خوب نیست...یعنی بیشتر حال روحیمه که خرابه...خیلی کم عصبی بودم تو این دوره هم بیشتر و بیشتر عصبی شدم...مثل یه کوه آتشفشانم...هی پر میشم از گدازه و هی میترکم و هی سر و صدا میکنم...به معنای تمام کلمه از ژیژو و خانواده اش متنفرم...خیلی جالبه خیلیها رو تو این دوره شناختم...مثلا بابایی که حتی یه تلفن نمیزنه حال منو بپرسه...یا دوستی که مدام با نیش زبونش آزارم میده...یا خاله ای که تو این چند ماه شماره خونه ام رو هم نگرفته تا حالمو بپرسه و مدام تلفنی به مامانم با لحن مسخره میگه بچه ها میگن بریم ببینیم نازی چه شکلی شده؟...یا به ظاهر دوستی که همش میگه: وای من منتظرم تا قیافه تو رو با شکم گرد ببینم و این حرف رو نه از سر محبت که به بدترین شکل ممکن میگه و این در حالیه که من حتی یه کیلو هم وزن اضافه نکردم و خود این خانوم هیکل فوق العاده بدفرمی داره و من هیچ وقت راجع به عیبهای قیافه و هیکلش نه تنها حرف نمیزنم، بلکه همیشه سعی کردم دلداریش هم بدم و بگم: نه تو که مشکلی نداری،خیلی هم خوبی!...من در حق هیچکدوم از این آدمها بد نکردم...من هیچوقت مسخره شون نکردم...من همیشه نگران حالشون بودم...من الان به محبت نیاز دارم...من الان عشق میخوام...چرا بعضی آدمها انقدر بدند؟...در عوض یه همسایه دارم ماهه این زن...وقتی بهش گفتم به خدا از مامانم هم بیشتر ذوق کرد...این ذوقش هم ساختگی نبود...تو چشماش برق برق میزد...من میدونم که خدا جواب شادیی رو که به من داد به خودش و بچه هاش میده...در عوض دلم میخواد خدا همه آدمهای بد و سنگدل رو تنها بذاره...انقدر تنها بمونند تا بفهمند شکستن بی دلیل دل نازک و شیشه ای یه نفر بی جواب نمیمونه...اشک چشم منو تو این حالم درمیارن بذار ببین خدا و دنیا کجا جوابشون رو میده...وای مخصوصا این ژیژو و اون خانواده شو...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388   
 پراکنده...

-شده یه حسی داشته باشی...یه حس خوب...که حس کنی حست درسته؟!...بعد نتونی باور کنی که حست درسته!...بمونی تو یه برزخ...چقدر ایمان آوردن به درستی احساس آدم مهمه...و چقدر بده که بمونی تو خلسه مبهم احساست...ندونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟...
-تو اوج ناامیدی وقتی تو آینه نگاه میکنی و میگی نه نازی دیگه حوصله اش رو ندارم...دیگه فایده نداره...و خودت رو زشت زشت میبینی و آینه بهت دهن کجی میکنه...وقتی از جلوی آینه میای کنار و میبینی که یه حجم بزرگ دلخوشی منتظرت بوده...وای خدایا که چه احساسی بهت دست میده...مرسی خدای خوشگلم...
-تو اوج یه ناامیدی دیگه...ماهها پیش بین شادی شنیدن خبر وجود یه هدیه خدایی تو دل یه آشنا و ناامیدی و دلشکستگی نیومدن مهمون کوچولوت وقتی اشک میریختی و با خودت میگفتی منم دلم فرشته کوچولوم رو میخواد...خبر نداشتی که یه دونه کوچولوی کوچولو همون موقع تو دلت سفت چسبیده و داره تو قلبت ریشه میزنه...دونه ای که قراره یه گل سرخ خوشگل بشه و یه روز از تو اون گل سرخ یه شازده کوچولو یا یه پرنسس فسقلی پاشو تو دنیای تو بذاره و زندگیت رو رنگی و خوشبو بکنه...حالا میتونی نگی ممنون خدای مهربون مهربون بزرگ بزرگ نازی کوچیک کوچیک؟؟...
-و راستی تو میدونی که توی دلم آتیش بازیه؟...یه عالمه فشفشه های رنگی خوشگل روشنه...از اون فشفشه ها که چرق چرق صدا میدند و یه عالمه نور و ستاره پخش میکنند...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388   
 ...

-وقتی که نبودنت دیوونه ام میکنه...وقتی که اومدنت دلم رو شاد میکنه...وقتی که نیستی و انگاری یه چیزی کمه...وقتی که میایی و من بی دلیل میخندم...وقتی همه چیز انقدر قشنگه...دلم یهو هری میریزه پایین...حالا حالاها با من باشید روزهای خوب...من به شماها نیاز دارم...حتی اگه از صبح تا شب بارون بباره... و هوا سرد و دلگیر باشه... و من خیس بشم و موهام مثل کچلها بچسبه کف سرم و پاچه های شلوارم پر گلهای نقطه نقطه بشه و من هر روز این جین سنگین رو بشورم...بازم میارزه که این روزها باشن و من باشم و این حال خوب...
-امروز بعد از اون حال بد صبحم تنها چیزی که میتونست حالم رو خوب کنه اومدنت بود و حرفهات و اون خداحافظی آخرش...ممنون...ممنون که هستی...
-و راستی اینو میدونستید که نازنین بانو یه مهمون داره؟؟...مهمونی که فعلا مهمون نازنین بانوئه و تا چند وقت دیگه میشه صاحبخونه نازنین بانو؟؟...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388   
 ...

-تو این روزهای خوب خوب که حیفم میاد تموم بشند و برند لای برگهای دفتر خاطرات، من خوبم و خوب نیستم...یه لحظه هایی پر میشم از عشق...یه لحظه هایی پرم از تردید...و گاهی یأس وجودمو پر میکنه...حال و هوای کلی این روزها مثل هوای بهاره...یه لحظه رگبار و یه لحظه گرمای خورشید...
-من بزرگ نمیشم...شاید همه همینطورند...وقتی بچه ایم فکر میکنیم مامان باباها خیلی بزرگند...اما الان میفهمم که حتی مامان باباها هم میتونند دختر بچه و پسر بچه های تشنه محبتی باشند که یه لحظه شیطونند و یه لحظه تنها و سر به زیر و آروم...
-من...من...من...خیلی چیزها تو دل و مغزم هست که میخوام بنویسم ولی جمله مناسب واسشون پیدا نمیکنم...یه وقتها واژه کم میاد...یه وقتها حوصله نوشتن نیست...ولی همه اینها دلیل نمیشه که حسی وجود نداشته باشه...
-شاید همه چیز قشنگتر از اونیه که جزر و مدی تو احساسات پیش بیاد و حس نوشتنه باشه...همه چیز قشنگه یا شاید من همه چیز رو قشنگتر میبینم...ممنونم خدای خوب من...و ممنونم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388