|
نازی بزرگ شده...
-انقدر شبیه خودته که وقتی نگاهش میکنی میتونی خودتو جای مادرت بذاری...عکسهای آلبومهای کودکیت رو میبینی و انگار پسرک رو نگاه میکنی...الکی به پدرش میگی که فرم کلی صورتش مثل اونه...ولی...ته ته دلت غنج میره ازینکه انقدر شبیه بچگیهاته...عاشقشی...نه...این عشق نیست...یه حس قشنگ دیگه است...نه عشقه...نه دوست داشتنه...نه شبیه هیچ حس دیگه ای...این حس مادریه...نازی...تو بزرگ شدی...تو از اون صبح پاییزی به بعد بزرگ شدی...انقدر بزرگ که تمام عاشقیهای دنیا تو حجم سینه ات جا گرفت...قلب تو یه قلب کوچولوی پراحساس نیست...قلب تو یک حجم بزرگ از احساسیه بنام مادری... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 مادرانه(3)
-چه بیرحمانه زیبایی...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 مادرانه(2)...
-میذاریش رو شونه ات تا آروغ بعد شیرش رو بزنه...تپ تپ تپ میزنی پشتش و جناب پسرک قااااق آروغشون رو میزنند...بعد آروم سر میخوره میاد به سمت سینه ات...سرش درست زیر گردنته...میتونی سرت رو بیاری پایین و آروم هر چند تا بوس که دلت میخواد از کله کوچولو و پرموش برداری...آروم خودتو سر میدی رو صندلی تا راحت بخوابه...به درک که کمرت درد میگیره...حالا سینه اش رو سینه ات نشسته...نفسهای خوشبوش تو بینیت پیچیده...مثل یه کوآلای کوچولو دو تا دستش رو به تنت چسبونده...میبوسیش و به این فکر میکنی همینجا همین لحظه من تو خود خود بهشتم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه دهم آذر 1388 -نشستم پای کامپیوتر و یه دستی تایپ میکنم...پسرک تو بغلم خوابه...صورتش رو محکم به سینه ام چسبونده و آروم خوابیده...دستم خواب رفته و پشت شونه ام درد میکنه...میتونم بلندشم و ببرمش تو تختش...اما نمیخوام...دلم نمیاد...بهم چسبیده...منم محکم تو بغلم نگهش میدارم تا بدونه که هستم و عاشقشم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سوم آذر 1388 مادرانه...
-چقدر پارسال اینموقع به نظرم دور میاد...انگار نه یکسال که هزار سال از اونروزها گذشته...انگار اصلا من زندگیشون نکردم...انگار من همیشه مامی پسرک مموشی بودم که انقدر کوچولو و ریزه که میترسی بهش دست بزنی...انگار همیشه بوده... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی ام آبان 1388 التماس دعا...
اگر بین شماها کسی هست که پیش خدا حرفش برو داره!!...کسی که خدا روشو زمین نمیندازه...کسی که هرچی از خدا خواسته بهش داده...به همون خدا قسمش میدم واسم دعا کنه...تو حالی هستم که فقط خود خدا میدونه...دعا کنید اون معجزه ای که میخوام اتفاق بیفته...هیچوقت مثل امروز ناامید و مستاصل نبودم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه یازدهم آبان 1388 موش مامی شه...
-متنفرم از کنار اومدن با شرایط تحمیلی...متنفرم از عادت کردن...من هنوزم دخترکم رو میخوام...ولی...این کوچولو بچه منه...دیگه نمیترسم...میترسیدم که دوستش نداشته باشم...دلم براش میسوخت...ولی خدا رو شکر میکنم که هر چی بهم نداده به جاش قلبی داده که میتونه هرکسی و هرچیزی رو عاشقانه دوست داشته باشه...اینم نعمتیه...فقط بگم که خوشحالم...خوشحالم که میتونم عاشق موش کوچولویی باشم که به شدت شبیه خودمه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم آبان 1388 من عادت نمیکنم...
-آخر یه راهی هستی...دلت میخواست یک نفس راحت بکشی و بگی آخیش تموم شد...دلت میخواست بخندی و بگی می ارزید به تمام سختیهاش...نمیتونی...خوشحالی اما نه کاملا...همیشه یه جای کار لنگ میزنه...اما چرا واسه من؟؟...منی که از خدا و دنیا و بشر خواسته بودمش...چی میشد یه دفعه هم من به چیزی که میخواستم میرسیدم؟؟...چی میشد یه بارم شده اون چیزی که میخواستم میشد؟؟...همش حسرت؟؟...همش گریه؟؟... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه هفدهم مهر 1388 تجربیات نازی و برخورد این و اون...
-چرا ما خودمون رو عقل کل میدونیم؟؟... موارد بالا منو خیلی ناراحت کرده بود ولی الان دیگه ناراحت نیستم...فقط خواستم تجربه خودم رو بگم...تو روزای افسردگی و ناراحتی من خیلیها هم بودند که کنارم بودند...خیلیها با حرفهای قشنگشون، بعضیها با یه لبخند و یه سر تکون دادن ساده و بعضیها حتی با سکوتشون و تحمل بیتابیهای من کمکم کردند...خیلیها حتی با یه کامنت حال روحیم رو واسه چند روز بهتر کردند...زندگی خیلی قشنگه اگه دیگرون رو دور و بر خودمون ببینیم و از بالا دیگرون رو نگاه نکنیم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 سورپرایز...
-از صبح روز تولدم دندونامو رو هم فشار دادم...میدونستم که مثل هر سال یادش رفته...اونروز مناسبت دیگه ای هم داره که من همیشه براش کادو میخریدم و به کنایه میگفتم که کادوی تولدمو واست خریدم...امسال هم آماده شده بودم که واسش کادو بخرم...رفتم دوش گرفتم و در حالیکه نفسم بالا نمیومد و این بچه رو دستگاه تنفسم جا خوش کرده بود، داشتم حاضر میشدم که گفتم به جهنم!!...ولش کن!...هی من کادو بخرم و محبت کنم و هی اون بی محلی کنه!...بنابراین از خونه در نیومدم...واسه پول کادوش هم نقشه کشیدم...شب به جای اینکه زودتر بیاد خونه، دیرتر از همیشه اومد...منم تا بیاد یه نامه بلند بالای چهار صفحه ای که با عزیزم شروع میشد و از گله و ناله میرسید به نفرین و ناسزا براش نوشتم...و گذاشتم تا به جای کادو بهش بدم...از شدت ناراحتی و عصبانیت در حال انفجار بودم...تو اون چهار صفحه تمام درددلها و ناراحتیهای این چند سال رو نوشته بودم...مطمئن بودم که این دفعه، هم از فراموش کردن تولد پشیمون میشه و هم خیلی از ناراحتیهای کهنه و تازه مو میفهمه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |
|

