تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 پاسخ کامنت شهلای عزیز و بعضی دوستان دیگر...


در پاسخ به دوست یا دوستانی که واسشون سوال پیش اومده که نازنین بانو چرا انقدر نک و نال میکنه؟؟...
-عزیز دلم اگه عنوان وبلاگ منو بخونی اینه :((جزر و مد احساسات من)) و متوجه میشی که چرا من به قول شما همش ناله میکنم...من اینجا از احساسات قلنبه شده ام حرف میزنم...اصلا این وبلاگ رو ساختم تا همین حرفامو توش بنویسم...خیلی وبلاگهای دیگه هست که همش از خوشیهاشون مینویسند اینکه دلیل نداره من برم براشون بنویسم مثلا تو چرا انقدر الکی خوشی!!...خدا رو شکر که زندگی خوبی دارم اما علی بی غم که نیستم...چه جایی بهتر از اینجا که یه دفتر مجازی کوچولو واسه خودم دارم با چند تایی دوست خوب که پیششون درد دل میکنم تا دلم باز بشه...من بارها برام پیش اومده که به بعضی وبلاگها سر زدم دیدم طرف طوری مینویسه که من خوشم نمیاد یا حسم رو خراب میکنه یا حالا به هر دلیلی از وبلاگش خوشم نیومده خوب دیگه نخوندمش به همین راحتی...ولی نرفتم بهش بگم عزیزم چرا مثلا از روزمرگیهات مینویسی یه چند تا جوک بگو دور هم خوش باشیم...وبلاگهای زیادی هست که واسه مخاطب مینویسند من از اونا نیستم،نمیگم اونا بدند ها،نه! وبلاگ من از اون نوع نیست...هیچوقت نرفتم واسه کامنت و لینک التماس دعا...هر کی اومده خونده خوشش اومده و مونده خوب از لطفش به خودم و وبلاگم ممنون...
-دیگه اینکه یه جمله ای هست که از قدیم بزرگترامون فرو کردند تو مغز ما...تا از یه چیزی ناراحت شدیم یا از کسی گله کردیم گفتند قدرش رو بدون و گرنه از دستش میدی و پشیمون میشی...بابا جون اگه مثلا من با مادرم دعوام شده و مثلا از دستش دو قطره اشکم ریختم که دلیل نداره من قدرشو ندونم...ما همیشه در ترس از دست دادن نعمتهامونیم و این ترس مانع میشه درست و درمون از داشته هامون لذت ببریم...نمونه این رفتار رو من از پدرم به یاد دارم...هر وقت من و خواهر کوچیکترم دعوامون میشد بابا بجای پا در میونی و اینکه مقصر اصلی رو تشخیص بده میگفت با هم دعوا نکنید،در آینده تنها میمونید...ما دعوا نکردیم تا تنها نمونیم...حالا چی؟؟...ما تنها موندیم...از ترس بحث و دعوا هر دومون از هم دور شدیم...اگه همونموقع بابا احترام به بزرگتر رو به خواهر کوچیکه و حمایت از کوچکتر رو به من یاد میداد،ما دعوا میکردیم و مشکلاتمون رو حل میکردیم و الان انقدر تنها نبودیم...
-هر کسی تو زندگیش مشکلات خودش رو داره...این منی که میبینی اینجا نشستم و از شرایط بد کارم حرف میزنم از لای پر قو در نیومدم بشینم پشت میزم بیان منو باد بزنند...بنده هم تو یه شهرستان کوچیک درس خوندم...پدر و مادرم برای خدمت به مردم اون شهر از تهران بلند شدند رفتند اونجا و کمبود امکانات اونجا رو به جون خریدند...من با کمترین امکانات درس خوندم در حالیکه میتونستم تو بهترین مدارس تهران درس بخونم...ولی از پدر و مادرم ناراضی نیستم و بهشون افتخارم میکنم...با همون امکانات تو بهترین دانشگاه قبول شدم و عاشق رشته تحصیلیمم بودم و هستم...درسم هم که تموم شد هزار تا مصاحبه و آزمون شرکت کردم و دو سال تموم دنبال کار بودم تا سر کار فعلیم رفتم...من میدونم افسردگی و تو خونه نشستن تو شهرستانی که نه شهر توئه نه کسی رو توش میشناسی یعنی چه؟؟...الانم که سر کار میرم تمام سعیم رو میکنم که کارم رو به نحو احسن انجام بدم...پس اگر کسی حرفی میزنه یا درددلی میکنه الزاما از سر سیری نیست... 
 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و نهم تیر 1387   
 من خسته ام...

-نمیدونم اسمش رو چی بذارم...یه جور بی حوصلگیه...به زمین و زمان بدبین میشم...از زمین و زمان میترسم...حوصله کار و استرسش رو ندارم...حوصله خودمم ندارم...حتی دلم نمیخواد یه دوش بگیرم...خوب خوابم نمیبره...دائم کسلم...همش میترسم دیر بشه...فرق نمیکنه چی دیر میشه...همش میترسم نشه...حس میکنم زندگیم تموم شده و هیچ غلطی نکردم...تو محل کارم هیچ ثباتی نیست...هر روز یه رئیس جدید...هر روز یه تغییر جدید...زیرآب زنی...میترسم یه دو روز مرخصی بگیرم بشینم خونه...من به پول لعنتی این کار لعنتی احتیاج دارم...اگه احتیاج نداشتم...وای چی میشد...دیگه نمیترسیدم...تا بهم زور میگفتند استعفامو میکوبیدم رو میز و میومدم بیرون...الان فقط باید بشینم و تحقیر بشم...بیحوصله ام...دلم مسافرت میخواد...دلم استراحت میخواد...دلم مرخصی بی دغدغه میخواد...خیلی داره بهم فشار میاد...خیلی استرس دارم...ای خدا چند روز این اداره ها رو تعطیل کن نه ما نه زیر آب زنها هیچکدوم نریم سر کار...کاش الان زمستون بود امیدی به بارش برف و تعطیلی بود...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و هشتم تیر 1387   
 آبدوغ خیار

-امروز...گرما...قطع برق...پنجره باز...باد گرم...ناهار...آبدوغ خیار...یادش به خیر بچگیها...
بابابزرگه آبدوغ خیارهای توپی درست میکرد...توش غیر از مواد معمول پیازم میریخت...آخ یادش بخیر...اون آپارتمان کوچولوی سر کوچه قهر و آشتی...با اون در چوبی هالش که شیشه های رنگی داشت...از وقتی مامان بزرگه رفت...دیگه تو اون کوچه نرفتم...یادم رفته بوی قرمه سبزی و برنج آبکش و گرمای هوای ظهرهای تابستون رو...یادم رفته خنکی حصیر و بادبزن حصیری رو...یادم رفته مزه بستنی قیفی پاک رو... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و یکم تیر 1387   
 ...ASI

گاهی انقدر این دلم نازک و شیشه ای میشه که واسه خودمم عجیبه...یه سریال داستانی رو میدیدیم...من...مامانم...دوستم...یه قسمتش منو دیوونه کرده...داستان دختر و پسریه که عاشق همند ولی نسبت به هم دچار سوءتفاهم میشن و از روی غرور هیچکدوم از اون یکی چیزی نمیپرسه و بینشون شکر آب میشه...در حالیکه هر کدوم فکر میکنند اون دیگری دیگه مایل به حفظ رابطه نیست و هر دو هم عاشق همند،هر کدوم تصمیم میگیرند با یکی دیگه ازدواج کنند...من از اون صحنه ای که بعد همه این کش و قوسها دخترک پشت پنجره با نا امیدی دلش میخواد پسره رو یه بار دیگه ببینه و پسره زیر بارون میاد زیر پنجره دختره بغض گلوم و گرفته تا الان...و اون صحنه ای که دختره از تو اتاق میدوه بیرون و خودشو پرت میکنه تو بغل پسره و هیچ حرفی با هم نمیزنند فقط همدیگرو محکم بغل کردند...انگار میترسند دوباره از هم جدا بشند...محشره...آهنگش رو دانلود کردم و مدام تو گوشمه و باهاش گریه میکنم...واسه مامان و دوستم که تعریف کردم...گفتند آره قشنگ بود...ولی خدا عقلت بده اینهمه احساساتی شدن نداره...ولی من نمیدونم چرا همچنان تو حس و حال این داستانه موندم...میدونم اینا همش داستانه...ولی فکرش رو بکن تو همون لحظه ای که همه چیز تموم شده بود،همون لحظه ای که خیلی دوست داشتی عشقت،تموم زندگیت برگرده و فقط یه نیم نگاه بهت بندازه،اون لحظه ای که دیگه امیدی نبود...اگه برگشته بود...اگه زیر پنجره ات وایستاده بود...مطمئنم که تو هم همونجور میدویدی و تو بغلش میپریدی...مطمئنم تو هم محکم تو آغوشت میگرفتیش تا هیچ وقت هیچکس نتونه اونو ازت بگیره...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه هشتم تیر 1387   
 زندگی آدامسی و ...

-خواهرم وقتی کوچیک بود عادت بد و عجیبی داشت...بعد از اینکه آدامسش رو میجوید گوله اش میکرد و میبرد میچسبوندش به در جا کره ای تو یخچال...که به خیال خودش بعدا که میخواد بره دوباره اونا رو بخوره،یه وقت خراب نشند!!...حالا بماند که مامان بدبخت وقتی میخواست یخچال رو تمیز کنه در جاکره ای رو که باز میکرد با دیدن اونهمه گردالی رنگی و سفید و گاهی چرکمرده از اثر دستای خانوم موقع بازی تو حیاط چه حالی میشد...
بعضی آدما تو روابطشون با دیگرون مثل همون آدامسها رفتار میکنند...تو رو مزمزه میکنند...اگه خوششون بیاد،میجوند و شیره جونتو میمکند...بعد گوله ات میکنند...میچسبونند به در جاکره ای تا بعدا که دوباره لازمت داشتند برن بکنندت و دوباره بجوند...اما من اون آدامس گوله ای ها نیستم...جناب آقای آدامس خرسی اگه تو تز آدامست رو در مورد همه داری اجرا میکنی،منم تز آدامسم رو روی تو اجرا میکنم...مزمزه ات کردم دیدم خیلی بدمزه ای...فهمیدم فقط جلد آدامس خرسی داری و خودت یه آدامس بد طعم و آشغالی...از حرصم که گول جلدت رو خوردم دو سه باری دندونام رو روت فشار میدم و بعد تو رو تف میکنم...اونم نه تو دستمال...تفت میکنم تو خاک و خل و حتی پامم روت نمیذارم...چون میچسبی کف کفشم و تو انقدر ارزش نداری که وقتم رو واسه کندنت از ته کفشم تلف کنم...
-برای قطع درخت با تبر باید یک ضربه درست و محکم بزنی...ضربه های کوچک و کم زور در جای نا مناسب تنها تو رو خسته میکنه...شایدم باعث قطع درخت به شکلی بشه که به خودت آسیب برسونه...پس یه ضربه درست و محکم نه بیشتر...
-بیشترین ظلم و بدی در حق زنها تو جامعه رو مردانی انجام میدند که رابطه زن ذلیلی شدیدی تو زندگی شخصیشون حاکمه...من این رو تو محل کار و دور و برم به عینه دیدم...طرف تو خونه زندگیش مردونگیش سرکوب میشه...میاد تو جامعه...پشت چراغ قرمز...تو مغازه...تو پیاده رو...تو اداره...هر جایی یه خانمی رو میبینه شروع میکنه به خالی کردن عقده هاش...هر جا یه آقای جنتلمن و مودب و کسی که زن و مرد تو محل کار براش فرق نداره دیدید مطمئن باشید زندگی خانوادگی خوب و در خیلی موارد عاشقانه ای داره و اصلا هم زن ذلیل نیست... 


-توضیح:رابطه من و ((آقای آدامس خرسی تقلبی)) یک رابطه کاریه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه هفتم تیر 1387   
 

امشب دلم سخت از تو گرفته...تو که بسیار شبیه توام...تو که بسیار دوستت دارم...تو که همه چیز منی...تو که مادر منی...از کودکی بسیار حساس بودم...یک مار کوچولوی شهریوری...یک زبان چرب و نرم...و یک قلب ساده عاشق...از بچگی هم همه چیز و همه کس را دوست داشتم...تو که جایت همیشه با بقیه فرق داشت...یادت هست روزی چند بار وقت و بیوقت صدایت میزدم مامان...و وقتی جوابم را میدادی میگفتم مامان جون دوووووووووووست دارم...وقتی سر کار بودی، من تنها با سن کمم هم به درس و مشقم میرسیدم و هم خواهر کوچکم را نگه میداشتم...در شهری که نه فامیلی بود نه حتی مهد کودکی که بشود کودک خردسالت را بسپاری...چقدر سختی کشیدی...چقدر تنهایی کشیدی...چقدر صبور بودی...شاید بخاطر تمام تنهاییهایت بود که خدا به تو دو تا دختر داد...تا همدمت باشند...تا پیششان درددل کنی...تا پشتت باشند...تا دوستت داشته باشند...تا عاشقت باشند...اما تو  با تمام خوبیت مغرور بودی یا شاید هر اخلاق خاصی که اسمش را نمیدانم...تو هیچوقت نفهمیدی یا نخواستی بفهمی که دختر کوچولوی تو با تمام عشق پاک و خالصانه شهریوریش عاشق توست...تو همیشه با دخترک سرد و خشک بودی...دخترک برای تمام کارها و حرفهایش بازخواست شد...برای تمام بازیهای کودکانه اش جواب پس داد...برای دوستی با هرکسی هزار بار سوال و جواب شد...برای تمام نمراتش حتی بیستهایش...به تو و پدری که اکثر اوقات عصبانی بود...هزار بار جواب میداد...دختر تو...دخترکی که تمام سعیش را برای خوب بودن میکرد و همیشه از نظر تو و پدرش کاملا خوب نبود...دختری که حتی بخاطر رشد و بلوغش زیر ذره بین بدبینی تو و پدرش بود...تو و پدر هر کاری برای دخترک کردید...میدانم که لازم بود دوستانش را بشناسید...میدانم که میبایست خوب درس میخواند...میدانم که هزار هزار بار نگرانش بودید و هستید...ولی این دخترک گاهی مادری میخواست که نقش خانم مدیر مدرسه را برایش بازی نکند...گاهی گوش شنوایی میخواست برای رازهای ساده و کودکانه اش...دلش میخواست روز بالغ شدنش به جای اینکه سرش داد بزنی برای چی گریه میکنی؟ او را در آغوش میگرفتی و تمام حرفهایی را که خودش در آینه دستشویی بخودش زده بود تو در گوشش زمزمه میکردی...دلش میخواست به او میگفتی عزیزم چرا گریه میکنی؟ تو دیگه خانوم شدی،بزرگ شدی،اینکه گریه نداره...دلش میخواست وقتی آن شعرهایی که برایت نوشته بود را میخواندی در آغوشش بگیری...تو هم دوستش داشتی شاید خیلی بیشتر از خیلی مادرهای دیگر...اما...دختر تو انقدر بخاطر هر حرفی و هر کاری بازخواست و سرزنش شد که در سی سالگی هنوز هم نمیتواند حق خودش را بگیرد...دختر سی ساله تو هنوز همان دختر کوچولویی است که بعد از هر بازخواستی فرار میکرد و گوشه اتاقش با کوبلنی که مامان الکی مینامیدش درد دل میکرد...دختر سی ساله تو هنوز همان دختری است که از ترس بازخواستها و دعواهای دائم احمقانه ترین ازدواج دنیا را به خودش و شما تحمیل کرد...دختر ترسوی تو هنوز هم دلش میخواهد فرار کند...از درس...از محل کار...دخترک بیچاره...و تو امشب مثل همیشه باز بخاطر هیچ سرش داد زدی...نخواستی آرامش کنی...خواستی باز ساکتش کنی...خفه اش کنی...خواستی تا باز ابراز نظر نکند...این شد که اینها را نوشت...و گرنه او هنوز تو را عاشقانه میپرستد...هر چند نمیگذاری عشقش را ابراز کند ولی هنوز هم دلش در حسرت گفتن مامان جون دوووووووووووست دارم بال بال میزند...      

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه ششم تیر 1387  
 پراکنده

-امروز دو تا دختر دیدم...با مانتوهای مشکی و جین تیره و مقنعه مشکی...کتونی و نفری یه کلاسور و کتاب بدست...یکیشون یه آرایش ملایم صورتی داشت و اون یکی آرایش ملایم گلبهی...معلوم بود که دانشجوئند...انقدر قشنگ و پر انرژی با هم حرف میزدندند و انقدر خندشون شاد و بی دغدغه بود که واقعا حسودیم شد...یاد روزای قشنگ دانشجویی افتادم و شادی و سرخوشی اون دوران...زیاد میخندم...ولی خیلی وقته مثل اون روزا از ته ته ته دلم نخندیدم...
-به خدا قسم که اگه الان ژیژو بیاد و بگه ماهی پونصد(هزار) تومان به حقوقم اضافه شده...من دیگه نمیرم تو اون آشغال دونی(محل کارم)...گور بابای استقلال مالی...گور بابای عقاید قبلیم...بابا اینا دیوونم کردند رسما...چه زن چه مرد...رسما همشون خلند...میشینم خونم...درسم رو ادامه میدم...زندگیم رو میکنم...بچه دار میشم...اعصابمم آرومه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه پنجم تیر 1387   
 پراکنده نامه

-اینجا برموداست...فکر کنم خونه ما روی مثلث برمودا درست شده...امروز میخواستم یه چیزی از زیر تختمون که مثل غار علیصدر میمونه و زوایای ناشناخته بسیار داره!!!،بیارم بیرون...از اونجایی که روشنایی تو این غار اسرار آمیز کمه،باید چراغ قوه رو میاوردم...یکدونه از چراغ قوه های خونه ما روشن نمیشدند...وقتی هم رفتم سراغ ساعت و هر چیز باتری دار دیگه ای دیدم همه باتریها دسته جمعی رفتند ماه عسل جزیره برمودا...دلیلشم نفهمیدم؟؟...
-آدم وقتی سی ساله میشه،چقدر عاقل میشه!!...خیلی چیزا یاد گرفتم تو این یه ساله که قبلا نمیدونستم...مهمترین درسش هم اینه که تا حسن نیت کسی واسم معلوم نشده بهش اطمینان نکنم...سفره دلم رو پیش هرکسی باز نکنم...نظرم رو راجع به افراد به دیگران نگم،هر چند اونا خودشون رو دوست جون جونی من نشون بدند...با حرفهای این و اون تحریک نشم چون خیلیها میخوان آدم رو جلو بندازن و خراب کنند،خودشون بشند آدم خوبه داستان...تو عصبانیت تصمیم نگیرم...تو زمینه های مختلف احساساتی عمل نکنم و نذارم کسی از سادگی ذاتیم سوء استفاده کنه...واسه هر دوستی همون قدر مایه بذارم که واسم مایه میذاره تا دیگه بخاطر اینکه زیادی از دلم واسه یه دوست مایه گذاشتم انتظار نداشته باشم اونم مثل من رفتار کنه،اینجوری از دستشونم ناراحت نمیشم،دلمم نمیسوزه...دیگه اینکه به خودم احترام بذارم و اجازه ندم کسی بهم بی احترامی کنه...و خیلی چیزای دیگه که الآن یادم نیست...
-تصمیم گرفتم از در محل کار که اومدم بیرون دیگه به خوب و بد اونروز فکر نکنم...این کار پیرم کرد بابا...هشت ساعت سر کار اعصابت خورده،بقیه روزت هم داری بهش فکر میکنی...شب هم کابوس کارت رو داری...بسه دیگه...دو روزه شروع کردم به تمرین واسه فکر نکردن به محیط کارم...تا فکرم میره اون سمت،یا میزنم زیر آواز!!یا با خودم بلند بلند حرف میزنم یا یه آهنگی گوش میدم...فکر کنم همسایه ها با دلسوزی میگن:طفلک این دختره جوونم هست زده به سرش!!دائم تو خونه با خودش حرف میزنه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه سوم تیر 1387   
 پراکنده نامه

-آی آی آی باز من بیجا به مردم اعتماد کردم...هر چی میکشم از دست خودم میکشم...انقدر خودم رو سبک میکنم که یه آدم مسخره که جز خودش و نفع شخصیش هیچی واسش مهم نیست بهم بگه تو نمیفهمی!! چی داری میگی...یا عملا بهم بگه زیرآب زن!!...اونم منی که همیشه رک بودن و راستگوییم معروفه...اونم اونی که اوستای زیر آب زنیه...مردک احمق مسخره...راست راست تو چشم من نگاه میکنه و با اون قیافه مسخره و پوزخند احمقانه اش هر چی تو دهنشه میگه...ولی مقصر خودمم...درستش میکنم...
-اینهمه تو کتابهای ادبیات و کارتونهای ژاپنی و تئاترهای عروسکی با عروسکهای کج و کوله به گوشمون خوندند که به نصیحت پدرامون گوش کنیم...نکردیم...و امروز در آخرین ماههای سی سالگی به این نتیجه رسیدیم که عجب غلطی کردیم...پدر عزیزم...بابای خوبم...راست میگفتی:انقدر درس بخون تا هر آشغالی نتونه بهت زور بگه و دستور بده...چند وقتیه تو محل کار به این نتیجه رسیدم...میتونستم تا الان دکترای رشته ام رو که عاشقشم گرفته باشم...اونوقت دیگه هر ننه قمری واسه من رئیس بازی درنمیاورد...اونوقت دیگه واسه چندرغاز اینقدر حرص نمیخوردم...اگر هم اینجوری نمیشد حداقل خودم رو بخاطر کاهلی و سستیم سرزنش نمیکردم...افسوس که خیلی دیره...  
-تیرماه گرم گرم من رسید...تابستون دوست داشتنی و گرم من رسید...تابستون،گرما٬خورشید خانوم٬سلام...سلام...سلام...خوش اومدید... 



-گاهی که از چیزی ناراحتم...چه یه موضوع کوچیک باشه...چه یه موضوع مهم...دلم باندازه تمام دنیا میگیره...و تلخ میشم...تلخ تلخ...مثل هلاهل...من مثل یه عروسک تپلی شیشه ایم...هر چی تو مغزم باشه...تو دلمم هست...و هر چی تو دلم باشه،همه میبینند...و این خیلی بده...آدم باید انقدر قوی باشه که بتونه احساساتش رو مدیریت کنه...و من نمیتونم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه یکم تیر 1387   
 اتوبوس سواری نازی

-آفتاب ظهر خرداد ماه...گرما...زنان چاق و مانتوهای سیاه...گونه های سرخ...قطرات عرق روی پیشانی و بوی تند عرق زنانه...دختران لاغر اندام... همه یک شکل...همه باربی...همه با بینیهای از فرم افتاده و کج شده از عملهای ارزان قیمت و چشم و هم چشمیهای بی پایان...هل دادن خانم مسنی که سرپا ایستاده تا نگذاری زودتر روی صندلی بشینه...تکون نخوردن از جات و راه ندادن به کسانی که میخوان پیاده بشند...چپ چپ نگاه کردن به هم...مثل اینکه ارث بابامون رو از همدیگه طلبکاریم...همینجوری بی علت...توفیقی اجباری حاصل شد تا امروز اتوبوس سواری کنم...
-کجاست اون تهران قشنگ کودکیهای من...چی به روز ما مردم اومده؟...چرا هممون با هم دعوا داریم؟...تو اداره...تو خونه...تو تاکسی...تو اتوبوس...تو مترو...فقط منتظریم به یکی تنه بزنیم و طرف اعتراض کنه...اونوقت دیگه طرف رو میدریم...پاره پاره اش میکنیم...زندگی یه تلاشه...یه نبرده...ولی نه با هم...ما همه آدمیم...همه آدمیم...چرا همدیگه رو دوست نداریم؟؟...چرا؟؟
-من از دروغ بدم میاد...چرا همه انقدر دروغگو شدند...دیگه تو محل کار داره حالم بهم میخوره...طرف تو چشم من نگاه میکنه و دروغ میگه...منم که یه دنده و منتقد و شهریوری...فقط پوزخند میزنم...تا طرف لااقل ته دلش خجالت بکشه...از ما که خجالت نمیکشند...شاید از خودشون خجالت کشیدند...
-با من برقص و خودتو بهم بچسبون...موهاتو بکن پریشون...دل همه رو بلرزون...این لعنتی افتاده رو زبونم و رفته رو مخم اساسی...دیدی یه آهنگی میره رو مخ آدم...تو هر شرایطی آدم یادش میفته...چه جوریییییییی؟ اینجوری.........خوشم اومده خوب،من ازتو...
  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387